تبلیغات
کوتاه داستان - مطالب اسفند 1394

کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

پنجشنبه 27 اسفند 1394

پند های لقمان حکیم به پسرش!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: حکیمان، 

روزی لقمان به پسرش گفت:

امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!
و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم
چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:
اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری
هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی
در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای گیری
آن گاه بهترین خانه های جهان مال توست.

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 20 اسفند 1394

مشکلی هست!؟؟

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.

مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود.

روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست

و روز بعد و روز بعد ....
 
این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟

بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و ... ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود.
 
بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟»
مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره.»

نتیجه : پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شوید که آیا اصلاً مسئله ای وجود دارد یا خیر!

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 13 اسفند 1394

گرفتن دست زن!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: متن های زیبا!، 

سیمین بهبهانی میگوید
ﻣﻦ ﺍﮔــﺮ ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻡ، ﺩﺳﺖ ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻢ...
ﭘﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﺶ ﻓﺼﻞ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻗﺪﻡ ﻣﻴﺰﺩﻡ، ﻭ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺩﻟﺪﺍﺩﮔﯽ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ.
ﺗﺎ ﻻﺍﻗﻞ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺩﻧﻴﺎ
ﺍﺯ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﺘﺮﺳﺪ
ﺷﻤﺎ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺳﻴﺪ !
ﺯﻥ ﻫﺎ ﺗﺮﺳﻮ ﺍند.
ﺯﻥ ﻫﺎ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻨﺪ !
ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ...
ﺍﺯ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ...
ﺍﺯ ﺩﯾﺮﻭﺯ...
ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍ...
ﺍﺯ ﺯﺷﺖ ﺷﺪﻥ...
ﺍﺯ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﺸﺪﻥ...
ﺍﺯ ﺟﺎﻳﮕﺰﻳﻦ ﺷﺪﻥ...
ﺍﺯ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ﺷﺪﻥ...
ﺍﺯ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻥ...
ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻧﺸﺪﻥ...
ﻭ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﻊ ﺍﻳﻦ ﺗﺮﺱﻫﺎ،
ﻧﻪ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﯾﺪ،
ﻧﻪ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ،
ﻧﻪ ﻗﺪﺭﺕ،
ﻧﻪ ﺯﻳﺒﺎﻳﯽ،
ﻭ ﻧﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﺎﺯﯼ...
ﻛﺎﻓﻴﺴﺖ ﻓﻘﻂ ﺣﺮﯾﻢ ﺑﺎﺯﻭﺍﻧﺘﺎﻥ، ﺭﺍﺳﺖ ﺑﮕﻮﯾﺪ !
ﻛﺎﻓﻴﺴﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻭ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﺎﺷﻴﺪ !

ﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﯾﺪﻥ ﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﺮﺩﻥ
ﻫﻨﺮ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺍﯼ اﺳﺖ ..

دیدگاه های شما() 

دوشنبه 10 اسفند 1394

کارآموز و دعا

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

کارآموزی، پس از یک مراسم طولانی و خسته‌کننده دعای صبحگاهی در صومعه، از پدر روحانی پرسید: «آیا همه این نیایش‌ها که به ما یاد می‌دهید، خدا را به ما نزدیک می‌کند؟»
پدر گفت: «با سوال دیگری، جواب سوالت را می‌دهم. آیا همه این نیایش‌ها که انجام می‌دهی باعث می‌شود که خورشید فردا طلوع کند؟»
کارآموز گفت: «البته که نه! خورشید طبق یک قانون کیهانی طلوع می‌کند.»
پدر روحانی گفت: «جوابت را گرفتی! خدا به ما نزدیک است. چه دعا بخوانیم و چه نخوانیم.»
شاگرد عصبانی شد و گفت: «یعنی می‌گویید تمام این دعاها بی‌فایده است؟»
پدر گفت: «نه. همانطور که اگر صبح زود از خواب بیدار نشوی، طلوع خورشید را نمی‌بینی، اگر دعا هم نکنی، با این که خدا همواره نزدیک است، اما هرگز متوجه حضورش نمی‌شوی!»

دیدگاه های شما() 

این روزها بسیاری از مردم که گزینه های ایده آل خود را در میان تایید صلاحیت شدگان نمی بینند مرددند که آیا رای بدهند یا خیر. شاید مرور تجربه سایر كشورها در تصمیم این دسته از مردم موثر باشد. این داستان مربوط به انتخابات سال ٢٠٠٢ فرانسه است:

انتخابات ریاست جمهوری سال ٢٠٠٢ در فرانسه در حالی به دور دوم كشیده شد كه به دلیل تفرقه احزاب چپ، رقبای آن مرحله از انتخابات به شكلی نادر هردو راستگرا بودند. یكی ژاك شیراك از راست "میانه"و دیگری لوپن از راست "افراطی" كه با رایی نزدیك به هم(اولی ٢٠و دومی١٧درصد كل آرا) به دور دوم راه یافته بودند. لوپن با شعارهای تندش اقبال عجیبی بین راستگرا ها پیدا كرده بود و احتمال رئیس جمهور شدنش در غیبت یك رقیب سوسیالیست وجود داشت، موضوعی كه تهدید كننده مبانی جمهوری فرانسه حتی از سوی راست میانه تلقی میشد. 

به همین دلیل، مردم عمدتا چپگرای فرانسه برای جلوگیری از آن فاجعه و به دعوت تمامی احزاب چپ و سوسیالیست به شیراك راستگرا رای دادند، با این شعار كه :"به كلاه بردارها رای می دهیم؛ ولی نمیگذاریم فاشیستها رای بیاورند"

روز رای گیری بسیاری از مردم به نشانه اینكه رایشان انتخاب بین بد و بدتر است و از این انتخابشان "خوشحال" نیستند ، بینی هایشان را با دستمال پوشانده بودند و با "دستكش" رایشان را به صندوق می انداختند . در آن انتخابات، شیراك با كسب ٨٢درصد آرا رئیس جمهور شد که یک رکورد در تاریخ فرانسه محسوب می شود که تا پیش از پیروزی شیراک متعلق به ناپلئون بناپارت بود. 

حتی در مهد آزادی و دموكراسی هم ممكن است نتوانیم "بهترینها"را انتخاب كنیم اما عدم تشخیص "بهترین انتخاب ممكن" می تواند برایمان "آخرین فرصت انتخاب" باشد.

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 6 اسفند 1394

تیمور لنگ و تعین جانشین !

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

می گویند؛ تیمور لنگ مادر زادی لنگ بود و یه پایش کوتاه تر از دیگری بود.
یه روز همه ی سرداران لشکرش را گرد تپه ی پوشیده از برف که بر فراز تپه یک درخت بلوط وجود داشت، جهت مشخص نمودن جانشینش جمع کرد.
سردارانش گرد تپه حلقه زده بودند، تیمور گفت : همه تک تک به سمت درخت حرکت کنند و هرکس رد پایش یک خط راست باشه ، جانشین من میشه.
همه این کارو کردند و به درخت رسیدند، اما وقتی به رد پای بجا مانده روی برف پشت سرشون نگاه میکردند، همه دیدند درسته که به درخت رسیدند ولی همه زیگزاگی و کج و معوج...
تا اینکه آخرین نفر خود تیمور لنگ به سمت درخت راه افتاد و در کمال تعجب با اینکه لنگ بود در یک خط راست به درخت رسید.
به نظر شما چرا تیمور نتونست جانشین خود را در اون روز برفی انتخاب کند؟؟؟؟!!!!!
ایراد سردارانش چه بود که نتونستند مثل تیمور در یک خط راست حرکت کنند و جانشینش شوند؟؟؟!!!!!
در قصه ی تیمور لنگ وقتی راوی علت را از خود تیمور جویا میشود
تیمور در پاسخ میگوید؛
هدف رسیدن به درخت بود
من هدف را نگاه میکردم و قدم برمیداشتم اما سپاهیانم پاهایشان را نگاه میکردند نه هدف را...


همیشه در زندگی هدفمند باشیم نه پابند!

دیدگاه های شما() 

سه شنبه 4 اسفند 1394

سوال پاپ: چند روز در رم میمانید!!!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

سه مسافر به رم رفتند. آنها با پاپ ملاقات کردند. پاپ از مسافر اول پرسید: «‌چند روز دراینجا می مانی؟‌»‌
مسافر گفت: ‌«سه ماه.»
پاپ گفت: «‌پس خیلی جاهای رم را می توانی ببینی؟‌»
مسافر دوم در پاسخ به سئوال پاپ گفت:‌ «من شش ماه می مانم.»
پاپ گفت:‌ «پس تو بیشتر از همسفرت می توانی رم را ببینی.»
مسافر سوم گفت: «من فقط دو هفته می مانم.»
پاپ به او گفت:‌ «‌تو از همه خوش شانس تری. زیرا می توانی همه چیز این شهر را ببینی.»
مسافرها تعجب کردند زیرا متوجه پاسخ و منطق پاپ نشدند. 
تصور کنید اگر هزار سال عمر می کردید،‌ متوجه خیلی چیزها نمی شدید ‌زیرا خیلی چیزها را به تاخیر می انداختید. اما از آن جایی که زندگی خیلی کوتاه است، نمی توان چیزهای زیادی را به تاخیر انداخت. با این حال، ‌مردم این کار را می کنند. تصور کنید اگر کسی به شما می گفت فقط یک روز از عمرتان باقی است، چه می کردید؟ ‌آیا به موضوعات غیر ضروری فکر می کردید؟ نه، ‌همه آنها را فراموش می کردید. عشق می ورزیدید، مراقبه می کردید‌ زیرا فقط بیست و چهار ساعت وقت داشتید و موضوعات واقعی و ضروری را به تاخیر نمی انداختید.

دیدگاه های شما() 

دوشنبه 3 اسفند 1394

فرهنگ درست !

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

دولت ژاپن یک ایستگاه دورافتاده قطار را فقط به خاطر اینکه یک دختر دبیرستانی از آن استفاده می کند باز نگه داشته است. این ایستگاه قرار بود 3 سال پیش بسته شود اما شرکت قطار ژاپن بعد از اینکه متوجه شد یک دختر دبیرستانی هر صبح و عصر از آن برای رفتن و برگشتن به مدرسه استفاده می کند از تصمیم خود منصرف شد و ایستگاه تا ماه مارس امسال که دختر فارغ التحصیل می شود باز می ماند. این ایستگاه در بین دو شهر قرار دارد و قطار فقط 8 صبح و 4بعد از ظهر یکبار در آن توقف می کند. زمان توقف قطار بر اساس برنامه رفت و برگشت دختر تنظیم شده است.

دیدگاه های شما() 

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :