تبلیغات
کوتاه داستان - مطالب داستانک

کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

شنبه 13 تیر 1394

تصادف در بزرگراه

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

در بزرگراه ، اتوموبیل یک زن و یک مرد به شدت با هم تصادف میکنه. بطوریکه اتوموبیل هردوشون بشدت آسیب میبینه ،ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر می برند.
وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان ، خانمه بر میگرده و با چرب زبانی میگه:
آه چه جالب شما مرد هستید... ببینید چه بروز ماشینامون اومده!دهمه چیز داغان شده ولی ما سالم هستیم. این باید نشانه ای الهی باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و...

در ادامه

دیدگاه های شما() 

جمعه 12 تیر 1394

استفاده از شانس

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

مردی با اسلحه وارد یك بانك شد و با ایجاد رعب و وحشت تقاضای پول كرد.
وقتی پولهارا از صندوقدار دریافت كرد رو به یكی از مشتریان بانك كرد و پرسید: آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟
مرد رنگپریده پاسخ داد : بله قربان من دیدم.
سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و گلوله ای در سرش کاشت.
او مجددا رو به زن و شوهری كرد كه نزدیك او ایستاده بودند و از آنها پرسید: آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟
مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما .
- اما چی؟
-اما همسرم دید.
.
نكته اخلاقی 1: وقتی شانس در خانه شما را میزند .... از آن استفاده كنید.
نکته اخلاقی2: برداشت آزاد

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 11 تیر 1394

ایرانی باهوش

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

همین چند وقت پیش بود که یک ایرانی داخل بانکی لوکس در منهتن نیویورک شد و یک شماره از دستگاه گرفت و با لبخند بر روی صندلی به انتظار نشست. وقتی شماره اش از بلندگو اعلام شد ، بلند شد و به باجه  رفت و به کارشناس گفت :« برای مدت دو هفته قصد سفری تجاری به اروپا را دارد و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ پنچ هزار دلار(5000$) دارد.


کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی دارد و ... .
و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد.


در ادامه

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 11 تیر 1394

پسرک و مداد

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

پسرک دستان پرچین چروک پدربزرگ را که بر روی کاغذ بالا و پایین می رفت مشاهده می کرد . با کنجکاوی پرسید :«ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من هم می نویسید ؟»
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت:« درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی.»
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .


در ادامه

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 11 تیر 1394

راز خوشبختی

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

تاجری پسرش را برای آموختن راز خوشبختی نزد خردمندی نامی فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در کوه و صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی می‌کرد.
به جای اینکه با یک مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می‌خورد، فروشندگان در رفت و آمد بودند، مردم در گوشه‌ کنار ها گفتگو می‌کردند، ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می‌نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکی‌های لذیذ چیده شده بود. خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می‌داد گوش کرد اما به او گفت که فعلأ وقت ندارد که «راز خوشبختی» را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد:

 «از شما خواهشی دارم. آنگاه یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد.»

در ادامه

دیدگاه های شما() 

چهارشنبه 10 تیر 1394

فلسفه بی وحودی صندلی

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

استاد فلسفه یک صندلی را  وسط کلاس می گذارد و به شاگردانش می گوید: یک مقاله بنویسید و در آن ثابت کنید که این صندلی وجود ندارد! 
در جلسه بعدی هر شاگرد پاسخی آماده کرده بود اما همه می دانستند چه کسی اول خواهد شد. و می گفتند:
شاگردی که مقاله ای صد و ده برگی با استفاده از منابع متعدد آماده کرده است بدون شک بالاترین نمره را خواهد گرفت!
در هفته بعد که لیست نمرات اعلام شد ،همگی در کمال تعجب یافتند 

در ادامه

دیدگاه های شما() 

چهارشنبه 10 تیر 1394

خرگوش و کلاغ

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

خرگوش در حالی که نفس نفس زنان در پشت درخت پنهان شده بود کلاغی را دید که با متانت بر سر شاخه درخت نشسته است و به نظافت خویش مشغول است.خرگوش ار کلاغ پرسید:‎آیا من نیز میتوانم چون تو نشسته و کوشش نکنم؟‎
کلاغ پاسخ داد: چرا که نه‎؟ همه می توانند!
خرگوش بی حرکت نشست و احساس آرامش در وی رخنه کرد. ‎
روباهی از راه رسید و خرگوش لبخند به لب را قاپید و خورد.‎

.
نتیجه: اگر می خواهی کار نکنی و باقی بمانی حداقلش باید بالا بشینی.

دیدگاه های شما() 

چهارشنبه 10 تیر 1394

ماجرای راننده و دیوانه

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

اتوموبیل مردی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مرد، مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همانجا رها کند و برای خرید مهره چرخ رهسپار شود.
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:

در ادامه

دیدگاه های شما() 

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :