تبلیغات
کوتاه داستان - مطالب داستانک

کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

سه شنبه 17 شهریور 1394

کل کل یا تفاهم

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

یه خانم رفت خرید...
وقتی کیفشو باز کرد تا حساب کنه صندوقدار یه کنترل تلویزیون توی کیفش دید...

او (صندوقدار) نتونست کنجکاوی (فضولی) خودشو کنترل کنه...
سوال کرد:
شما همیشه کنترل تلویزیون رو با خودتون حمل می کنید؟

خانم جواب داد:
نه، نه همیشه، اما شوهرم نپذیرفت امروز برای خرید منو همراهی کنه...!!!

نکته اخلاقی:
همسرتون را همراهی کنید.

داستان ادامه دارد.....

مغازه دار میخنده و همه ی اقلامی را که خانم خریداری کرده بود ازش پس می گیره...

خانم از این عمل شوکه شد و ازمغازه دار پرسید که چکار میکنه؟

مغازه دارگفت:
شوهرتون کارت اعتباری شمارو مسدود کرده...

نکته اخلاقی:
به سرگرمی های شوهرتون احترام بگذارید...

داستان ادامه دارد.....

در ادامه

دیدگاه های شما() 

یکشنبه 15 شهریور 1394

اونوقت شما ازش بپرسید!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

دختر کوچکى در کلاس  با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد: نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم!
معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید!!!

دیدگاه های شما() 

سه شنبه 10 شهریور 1394

فراموشش نکن!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با کس دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.
آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود.  ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.
آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم

در ادامه

دیدگاه های شما() 

شنبه 7 شهریور 1394

راه حل ساده تر

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

در دوران رقابت فضای ، هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان را به فضا را آغاز کرد  مشکل کوچکی گریبانگیرش شد. آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند، جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد.
برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند. تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت، زیر آب کار می کرد، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه سانتیگراد کار می کرد.
اما روس ها راه حل ساده تری داشتند. آنها از مداد استفاده کردند.

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 29 مرداد 1394

صدف و دریا!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

مردی در كنار ساحل دور افتاده ای قدم میزد ‏.‏ مردی را دید كه به طور مداوم خم می شود و صدف ها را از روی زمین بر می دارد وداخل اقیانوس پرت می كند. دلیل آن كار را پرسید و او گفت:‏ الان موقع مد دریاست و دریا این صدف ها را به ساحل آورده است و اگر آنها را در آب نیندازم از كمبود اكسیژن خواهند مرد .
‏ مرد خنده ای كرد وگفت ‏:‏ ولی در این ساحل هزاران صدف این شكلی وجود دارد ‏.‏ تو كه نمی توانی همه ی آنها را به آب برگردانی! خیلی زیاد هستند وتازه همین یك ساحل نیست ‏.‏ كار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی كند؟ 
مرد بومی لبخندی زد وخم شد و صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت ‏:‏ برای این صدف اوضاع فرق كرد‏.

دیدگاه های شما() 

جمعه 23 مرداد 1394

می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

سر قبر شخصی نوشته شده بود : کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است من باید کشورم را تغییر بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اینک من در آستانه مرگ هستم که می فهمم  اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم.

دیدگاه های شما() 

سه شنبه 20 مرداد 1394

انتخاب جانشین

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

روزی از روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند. پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی را داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد کند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند. احمد یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تا تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد. به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد. 

ادامه مطلب

دیدگاه های شما() 

یکشنبه 18 مرداد 1394

دسته گلی برای مادر

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

در گل فروشی ،مردی می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می کرد. مرد نزد دختر رفت و از او پرسید : « دختر خوب ، چرا گریه می کنی؟»
دختر در حالی که گریه می کرد گفت: « می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود.» مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا ، من برای تو یک شاخه رز قشنگ می خرم.
وقتی از گلفروشی خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: «آنجا» و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.
مرد با او به قبرستان رفت و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت ،طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد

دیدگاه های شما() 

شنبه 17 مرداد 1394

پدر-پسر-کلاغ

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!....

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی  نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم.

دیدگاه های شما() 

سه شنبه 13 مرداد 1394

جراح قلب و تعمیرکار

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

روزی یک جراح قلب برای تعمیر اتومبیلش به تعمیرگاهی رفت!
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!
.
جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت صد برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!

دیدگاه های شما() 

جمعه 9 مرداد 1394

صحرانوردی شرلوک هلمز و واتسون

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟

واتسون گفت: میلیون ها ستاره می بینم.

هلمز گفت: چه نتیجه ای می گیری؟ 

واتسون گفت: از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد . 

شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند!!!

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 8 مرداد 1394

پروانه و پیله كرم ابریشم

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

شكاف كوچكی بر روی پیله كرم ابریشمی ظاهر شد.مردی ساعتها به تلاش پروانه برای خارج شدن از پیله نگاه كرد.

پروانه دست از تلاش برداشت.به نظرمی رسید خسته شده و نمیتواند به تلاش هایش ادامه دهد.

او تصمیم گرفت به این مخلوق كوچك كمك كند.با استفاده از قیچی شكاف را پهن تر كرد.پروانه به راحتی ار پیله خارج شد....

اما بدنش كوچك و بالهایش چروكیده بود.مرد به پروانه همچنان زل زده بود و انتظار داشت پروانه برای محافظت از بدنش بالهایش را باز كند.اما اینطور نشد.

در حقیقت پروانه مجبور بود بقیه عمرش را روی زمین بخزد و نمی توانست پرواز كند.

مرد مهربان پی نبرده بود كه خدا محدودیت را برای پیله و تلاش برای خروج را برای پروانه بوجود اورده.به اینصورت كه مایع خاصی از بدنش ترشح میشود و او را قادر به پرواز میسازد.

!همین داستانک به انگلیسی!

دیدگاه های شما() 

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :