تبلیغات
کوتاه داستان - مطالب داستانک

کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

پنجشنبه 8 مرداد 1394

فلسفه و راز زندگی

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

روزی سر كلاس فلسفه ، استاد ظرف بزرگ شیشه ای را روی میز گذاشت و اون رو پر از توپ های بیلیارد كرد ، سپس از شاگردان پرسید:آیا این شیشه پر شده ؟
شاگردان پاسخ دادند: بله
سپس استاد تعدادی تیله را توی شیشه ریخت ، تیله ها بین توپ ها جا گرفتند.استاد پرسید، آیا شیشه پر است ؟
شاگردان جواب دادند : بله
بعد استاد ظرف را با ماسه پر كرد ، ماسه ها تمام فضای خالی را اشغال كردند ،استاد پرسید آیا ظرف پر شده است؟
شاگردان جواب دادند : بله
استاد گفت: 

در ادامه

دیدگاه های شما() 

چهارشنبه 7 مرداد 1394

حصارها را پل کنیم!!!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. روزی به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه ی برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟

در ادامه

دیدگاه های شما() 

دوشنبه 5 مرداد 1394

دلیل کم لطفی

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

روزی خوکی نزد گاو ماده مزرعه میرود و با اندوه و یاس فراوان به گاو میگوید :میتونم یک سوالی را ازت بپرسم ، اما خواهش میکنم که رک و بی پرده پاسخم را بده . بهت قول میدهم که از پاسخت ناراحت نشم .

گاو با کمال حیرت می گوید : خوب بپرس .
خوک : گرچه میدانم که تو فقط به اهالی روستا شیر میدهی ولی مردم از گوشت تازه و پرچرب من همبرگر و سوسیس و کالباس درست می کنند و خیلی هم لذت میبرند . اما با این وجود هیچکس از من تعریفی نمی کند و کسی مرا دوست ندارد. در عوض تورا همه دوست دارند. بهترین چراگاه ها و علوفه های تازه برای تو فراهم است اما من باید تفاله و آشغالها را بخورم . دلیل این کم لطفی از طرف مردم چیست ؟
گاو با لبخندی پاسخ داد: علت علاقه مردم به من در آن است که من در حالیکه زنده ام نفعم به مردم میرسد و نفع تو بعد از مرگت به مردم میرسه.

دیدگاه های شما() 

یکشنبه 4 مرداد 1394

ارزیابی خود

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هول داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟» 
زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.» 
پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.» 

زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. 
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود. 
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.» 
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»

دیدگاه های شما() 

جمعه 2 مرداد 1394

آرزو و عواقب!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند پارک تا یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن. وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند! یهویی یه فرشتهء کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینکه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم.

زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه. مرد چند لحظه فکر کرد و گفت:
خب… این خیلی رمانتیکه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم

در ادامه

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 1 مرداد 1394

قمار الاغ مرده

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

چاک از یک مزرعه دار در تگزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد، اما روز بعد مزرعه دار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون، خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.»چاک جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.» 
مزرعهدار گفت: «نمیشه. آخه همه پول رو خرج کردم...». 
چاک گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.» 
مزرعهدار گفت: «میخوای باهاش چی کار کنی؟» 
چاک گفت: «میخوام باهاش قرعهکشی برگزار کنم.»
 مزرعهدار گفت: «نمیشه که یه الاغ مرده رو به قرعه کشی گذاشت!» 
چاک گفت: «معلومه که میتونم. حالا ببین. فقط به کسی نمیگم که الاغ مرده است.» 
یک ماه بعد مزرعهدار چاک رو دید و پرسید: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»
چاک گفت: «به قرعهکشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و 998دلار سود کردم.»
 مزرعهدار با تعجب پرسید: «هیچ کس هم شکایتی نکرد؟»
چاک با خنده گفت: «فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 1 مرداد 1394

سرنوشت!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادش حمله کند. مطمئن بود که پیروز می شوند اما سربازانش تردید داشتندو دودل بودند.

در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکه ای در آورد و گفت:" سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، می بریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد".

ادامه مطلب

نظرات() 

چهارشنبه 31 تیر 1394

قضاوت!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

پیرمرد ایستاده بود دم در و پسر جوان را جلوی همه، بلند بلند نصیحت می کرد. وسط حرف هایش هم به مردمی که برای روضه آمده بودند، خوش آمد می گفت. پسر سرش را انداخته بود پایین و به حرف های پیرمرد گوش می داد. 

پیرمرد: نمی گویم ننداز، بنداز، ولی آخه این چیه؟ خب حداقل اسم معصومی، قرآنی، دعایی، چیزی می انداختی دور گردنت، نه این. حیف نیست تویی که آمده ای مجلس امام حسین، ادای یه عده اجنبی را در بیاری؟ بچه مسلمان را چه به این رفتارها؟ 

موبایل پیرمرد زنگ خورد و مشغول صحبت شد. پسر جوان آرام از مجلس بیرون آمد. گوشی ام پی تری پلیر را در گوشش گذاشت. صدای مداحی را زیاد کرد و با چشمی گریان وارد کلیسای آنطرف خیابان شد.

منبع : سایت ساعت صفر : http://zerotime.org/vdcfitdjaw6dm.giw.html

دیدگاه های شما() 

چهارشنبه 31 تیر 1394

کیفیت ژاپنی

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

درباره کیفیت محصولات و استانداردهای کیفیت در ژاپن بسیار شنیده اید. این داستان هم که در مورد شرکت آی بی ام اتفاق افتاده در نوع خود شنیدنی است. چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنیها بسپارد. در مشخصات تولید محصول نوشته بود: سه قطعه معیوب در هر 10000 قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است. هنگامیکه قطعات تولید شدند .

برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آنها بود با این مضمون «مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم. برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را هم ساختیم. امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد.»

دیدگاه های شما() 

چهارشنبه 31 تیر 1394

کفن دزد!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود، پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت: ای پدر امرت چیست ؟

پدر گفت: پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود، اکنون که در بستر مرگم و فرشته ی مرگ را نزدیک حس میکنم ، بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی میکند.از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند.

پسر گفت : ای پدر چنان کنم که میخواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم!!
‫پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد.
‫از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی در شکم آن مردگان فرو مینمود وازآن پس خلایق میگفتند خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط میدزدید وچنین بر مردگان ما روا نمیداشت!!!

دیدگاه های شما() 

چهارشنبه 31 تیر 1394

بوسیدن دختر!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

مردی را دیدم که برای بوسیدن دختر پنج ساله اش در مقابلش زانو زد و اجازه گرفت ,ازو پرسیدم چرا چنین کردی؟ 
گفت اینگونه یادمیگیرد که همیشه برای بوسیدنش اجازه لازم است ,یادمیگیرد که او باارزش ترین موجود زمین است!

دیدگاه های شما() 

سه شنبه 30 تیر 1394

لحظاتی تا سکوت قلب!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه!
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه!
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم.
گفت: دارم میمیرم!!!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه!
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده .
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش ، پس گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

در ادامه

دیدگاه های شما() 

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :