تبلیغات
کوتاه داستان - مطالب طنز

کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

دوشنبه 2 شهریور 1394

Do You Know Who I am

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: طنز، انگلیسی، 

One day a student was taking a very difficult essay exam. At the end of the test, the prof asked
all the students to put their pencils down and immediately hand in their tests. The young man
kept writing furiously, although he was warned that if he did not stop immediately he would be
disqualified. He ignored the warning, finished the test. Minutes later, and went to hand the test to
his instructor. The instructor told him he would not take the test.
The student asked, "Do you know who I am?"
The prof said, "No and I don't care."
The student asked again, "Are you sure you don't know who I am?"
The prof again said no. Therefore, the student walked over to the pile of tests, placed his in the
middle, then threw the papers in the air "Good" the student said, and walked out. He passed.


دیدگاه های شما() 

سه شنبه 27 مرداد 1394

سر پیری و معرکه گیری

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: طنز، 

 پیرمردی ۸۰ ساله  برای چک آپ میره پیش دکترش. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:

هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟!

دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب!بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل و... . همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و  به طرفش حمله ور میشه! 
شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!
پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا منظور منم همین بود!

دیدگاه های شما() 

سه شنبه 13 مرداد 1394

جراح قلب و تعمیرکار

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

روزی یک جراح قلب برای تعمیر اتومبیلش به تعمیرگاهی رفت!
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!
.
جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت صد برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!

دیدگاه های شما() 

شنبه 10 مرداد 1394

دوست ترین مردم

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: حکیمان، طنز، 

روزی از روزها هارون الرشید از بهلول دیوانه پرسید :

ای بهلول بگو ببینم نزد تو  ،دوست ترین مردم  چه کسی است ؟

بهلول پاسخ داد : همان کسی که شکم مرا سیر کند دوست ترین مردم نزد من است !

هارون الرشید گفت : اگر من شکم تو را سیر کنم مرا دوست داری ؟

بهلول با خنده پاسخ داد : دوستی به نسیه و اما و اگر نمی شود !

دیدگاه های شما() 

سه شنبه 6 مرداد 1394

بزرگ ترین جانور کدام است؟

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: طنز، حکیمان، 

وزی هارون الرشید از بهلول پرسید: بزرگ ترین جانور دریا کدام است؟
گفت: نهنگ
پرسید: بزرگ ترین جانور خشکی کدام است؟
گفت: استغفرا... کدام جانور را جرات آن باشد که خود را بزرگ تر از حضرت خلیفه پندارد؟

دیدگاه های شما() 

سه شنبه 6 مرداد 1394

کنجکاوی مردانه

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: طنز، 

یه روز تو پیاده رو داشتم می رفتم، از دور دیدم یک کارت پخش کن خیلی با کلاس، کارت های رنگی قشنگی دستشه ولی این کارت ها رو به هر کسی نمیده !

به خانم ها که اصلاً نمی داد و تحویلشون نمی گرفت، در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می کرد و معلوم بود فقط به کسانی کارت میداد که مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند.

احساس کردم فکر میکنه هر کسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی خیلی خوشگل و گرون قیمت رو نداره، لابد فقط به آدم های باکلاس و شیک پوش و با شخصیت میده !

بدجوری کنجکاو بودم بدونم اون کارت ها چی هستن !

با خودم گفتم یعنی نظر این کارت پخش کن خوش تیپ و با کلاس راجع به من چیه ؟! منو تائید می کنه ؟!

کفش هامو با پشت شلوارم پاک کردم تا مختصر گرد و خاکی که روش نشسته بود پاک بشه و برق بزنه ! شکمو دادم تو و در عین حال سعی کردم خودم رو جوری نشون بدم که انگار واسم مهم نیست !

اما دل تو دلم نبود ! یعنی به من هم از این کاغذهای خوشگل میده ؟! همین طور که سعی می کردم با بی تفاوتی از کنارش رد بشم با لبخندی بهم نگاه کرد و یک کاغذ رنگی طرفم گرفت و گفت : آقای محترم ! بفرمایید !

قند تو دلم آب شد ! با لبخندی ظاهری و با حالتی که نشون بدم اصلا برام مهم نیست بهش گفتم :

می گیرمش ولی الان وقت خوندنش رو ندارم !

چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم که داشتم با سر می رفتم توی کیک ! وایستادم و با ذوق تمام به کاغذ نگاه کردم، فکر می کنید رو کاغذ چی نوشته بود ؟

در ادامه

دیدگاه های شما() 

جمعه 2 مرداد 1394

آرزو و عواقب!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند پارک تا یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن. وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند! یهویی یه فرشتهء کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینکه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم.

زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه. مرد چند لحظه فکر کرد و گفت:
خب… این خیلی رمانتیکه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم

در ادامه

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 1 مرداد 1394

قمار الاغ مرده

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

چاک از یک مزرعه دار در تگزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد، اما روز بعد مزرعه دار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون، خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.»چاک جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.» 
مزرعهدار گفت: «نمیشه. آخه همه پول رو خرج کردم...». 
چاک گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.» 
مزرعهدار گفت: «میخوای باهاش چی کار کنی؟» 
چاک گفت: «میخوام باهاش قرعهکشی برگزار کنم.»
 مزرعهدار گفت: «نمیشه که یه الاغ مرده رو به قرعه کشی گذاشت!» 
چاک گفت: «معلومه که میتونم. حالا ببین. فقط به کسی نمیگم که الاغ مرده است.» 
یک ماه بعد مزرعهدار چاک رو دید و پرسید: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»
چاک گفت: «به قرعهکشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و 998دلار سود کردم.»
 مزرعهدار با تعجب پرسید: «هیچ کس هم شکایتی نکرد؟»
چاک با خنده گفت: «فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 1 مرداد 1394

هر چند تا خواستی بردار!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: طنز، 

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست.
در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست!!!

دیدگاه های شما() 

چهارشنبه 31 تیر 1394

تشخیص یک دیوانه!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: طنز، 

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.
روانپزشک گفت: نه! آدم عادى در پوش زیرآب وان را بر میدارد.
شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد؟

نظرات() 

سه شنبه 30 تیر 1394

باهم و بی هم

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

یک روز کامل با هم بودیم و خوش گذشت،اما نمی دانستیم این یک روز ، آخرین روزیست که با هم هستیم .

اگر به سرمان نمی زد که آن روز را با هم باشیم ، امروز بی هم نبودیم .

برگرفته از روزنامه همشهری با اندکی تصرف

دیدگاه های شما() 

یکشنبه 28 تیر 1394

درس زندگی!!!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

مردی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

ناگهان زنش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….

وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش

باید بیشتر کره بریزی … .وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … .هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک  بزن … نمک … .

مرد به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

زن به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلایی سر من میاری. 

نظرات() 

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :