تبلیغات
کوتاه داستان - مطالب طنز

کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

شنبه 27 تیر 1394

شرط بندی پیرزن!!!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: طنز، 

یك روز پیرزنی با یك كیف پر از پول به یكی از شعب بزرگترین بانك كانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی یک میلیون دلار افتتاح كرد. سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانك را ملاقات كند و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی كه سپرده گذاری كرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانك برای آن خانم ترتیب داده شد .
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مركزی بانك رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند. تا آنكه صحبت به حساب بانكی پیرزن رسید و مدیر عامل با كنجكاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست !؟آیا به تازگی به شما ارث رسیده است ؟زن در پاسخ گفت: خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام كه همانا شرط بندی است ، پس انداز كرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی كه این كار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم دارید !


در ادامه

نظرات() 

شنبه 27 تیر 1394

توصیه ی عشقی!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

به من گفت: بگو چکار کنم تا برای یک بار عاشق بشم و برای همیشه عاشق بمونم؟!

بهش گفتم: وقتی عاشق شدی ، دیگه به کسی نگاه نکن تا عاشق دیگری نشی.

 روز بعد که دیدمش

دیگه نگاهم نمی کرد!!!

دیدگاه های شما() 

جمعه 26 تیر 1394

خدا کجاست؟

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: حکیمان، طنز، 

یکی از دوستان ملانصرالدین به کنایه از او پرسید:
اگر بگویی خدا کجاست، یک سکه به تو می دهم.
ملانصرالدین پاسخ داد: اگر بگویی خدا کجا نیست ، ده سکه به تو می دهم!

دیدگاه های شما() 

جمعه 26 تیر 1394

نابینا و بینا

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: طنز، 

نابینا : مگر شرط نکردیم از گیلاسهای این سبد یکی یکی بخوریم ؟؟!
بینا : آری!
نابینا : پس تو با چه عُذری سه تا سه تا می خوری!؟
بینا : تو واقعا نابینایی؟!
نابینا : مادرزاد!!!
بینا : پس چگونه دریافتی من سه تا سه تا می خورم؟!
نابینا : آن گونه که من دو تا دو تا می خورم و تو هیچ معترض نمی شوی!!!

دیدگاه های شما() 

جمعه 26 تیر 1394

شکارچی باهوش!!!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: طنز، 

روزی دو شکارچی برای شکار به جنگلی می روند. در حین شکار ناگهان خرس گرسنه ای را می بینند که قصد حمله به آنها را دارد. با دیدن این خرس گرسنه هر دوی آنها پا به فرار می گذارند، در حین فرار  ناگهان یکی از آنها می ایستد و وسایل خود را دور می اندازد و کفشهایش را نیز  از پا در می آورد 
و دور می اندازد. شکارچی دیگر توقف می کند و با تعجب از او می پرسد: فکر می کنی با این کار از خرس گرسنه سریع تر خواهی دوید؟ او با یک لبخند شیطانی می گوید : از خرس سریع تر نخواهم دوید ولی از تو سریع تر خواهم دوید در این صورت خرس اول به تو می‌رسد و تو را می خورد و من می توانم فرار کنم!!!

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 25 تیر 1394

تست هوش استخدام

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:

شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید...


در ادامه

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 18 تیر 1394

چیزی برای نگرانی وجود نداره!!!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: طنز، 

می گویند فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه سالمی یا مریضی.
اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی؛ 
اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی یا می میری.
اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛ 
اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به جهنم.
اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛ 
ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری!
پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!! 

دیدگاه های شما() 

چهارشنبه 17 تیر 1394

آینده نگری پیرمرد!!!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

جوان که ساعتی از خود نداشت توجهش به ساعت مچی پیرمرد جلب می شود.
جوون: ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده؟
پیرمرد:معلومه که نه!!!
- ولی چرا؟! مثلا اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی؟!
- ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون با تعجب: میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه؟!

در ادامه

دیدگاه های شما() 

دوشنبه 15 تیر 1394

مدیران زحمت کش!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: طنز، 

پنج آدمخوار در یک شرکت استخدام شدند. 
هنگام مراسم خوشامدگویی ،رئیس شرکت گفت: شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید و به کارتان برسید. 
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت فکر نکنند و به کار خود مشغول باشند. 
چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: می دانم که شما خیلی  سخت کار میکنید. من از همه شما راضی هستم. راستی یکی از نظافتچی های ما ناپدید شده است؛ کسی  میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟


در ادامه

دیدگاه های شما() 

شنبه 13 تیر 1394

بدتر از این هم میشه!!!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

پدر از کنار اتاق پسرش می گذشت که با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. پدر وارد اتاق می شود ،پاکتی را روی بالش مشاهده می کند که رویش نوشته «پدر عزیزم».

 پس از باز نمودن پاکت ، با دستان لرزان شروع به خواندن  نامه می کند:

پدر عزیزم
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم از رویارویی با تو و مادر پیشگیری کنم. من احساسات واقعی رو با ماریا پیدا کردم. او واقعا معرکه است و چشمهای افسونگری دارد، اما می دانستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت؛ به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش، لباسهای تنگ موتورسواریش و

در ادامه

دیدگاه های شما() 

شنبه 13 تیر 1394

تصادف در بزرگراه

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

در بزرگراه ، اتوموبیل یک زن و یک مرد به شدت با هم تصادف میکنه. بطوریکه اتوموبیل هردوشون بشدت آسیب میبینه ،ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر می برند.
وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان ، خانمه بر میگرده و با چرب زبانی میگه:
آه چه جالب شما مرد هستید... ببینید چه بروز ماشینامون اومده!دهمه چیز داغان شده ولی ما سالم هستیم. این باید نشانه ای الهی باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و...

در ادامه

دیدگاه های شما() 

جمعه 12 تیر 1394

استفاده از شانس

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

مردی با اسلحه وارد یك بانك شد و با ایجاد رعب و وحشت تقاضای پول كرد.
وقتی پولهارا از صندوقدار دریافت كرد رو به یكی از مشتریان بانك كرد و پرسید: آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟
مرد رنگپریده پاسخ داد : بله قربان من دیدم.
سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و گلوله ای در سرش کاشت.
او مجددا رو به زن و شوهری كرد كه نزدیك او ایستاده بودند و از آنها پرسید: آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟
مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما .
- اما چی؟
-اما همسرم دید.
.
نكته اخلاقی 1: وقتی شانس در خانه شما را میزند .... از آن استفاده كنید.
نکته اخلاقی2: برداشت آزاد

دیدگاه های شما() 

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :