تبلیغات
کوتاه داستان - مطالب ابر استاد

کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

پنجشنبه 14 بهمن 1395

طنز منطق و قانون!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: طنز، 

دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت:
قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمی توانستم یک استاد باشم.
دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم ،
اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول می کنم
در غیر اینصورت از شما می خواهم به من نمره کامل این درس را بدهید.
استاد قبول کرد و دانشجو پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست،
منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟

استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد
نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید
و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما ۶۳ سال دارید و با یک خانم ۳۵ ساله ازدواج کردید
که البته قانونی است ولی منطقی نیست.
همسر شما یک دوست - پسر  ۲۵ ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست
و این حقیقت که شما به دوست - پسر همسرتان نمره کامل دادید
در صورتیکه باید آن درس را رد می شد نه قانونی است و نه منطقی !

دیدگاه های شما () 

پنجشنبه 19 آذر 1394

استاد زیرک!!!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.
اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و 
از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند

.

آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:

 " کدام لاستیک پنچر شده بود ؟"

دیدگاه های شما() 

یکشنبه 1 آذر 1394

قهوه تلخ و زندگی

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. 

آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند. 

روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت:


ادامه مطلب

دیدگاه های شما() 

چهارشنبه 1 مهر 1394

آدم بزگ - آدم معمولی!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، حکیمان، 

یادم هست پیش از ازدواجم، مدتی با همسرم همکار بودم.

فضای کار باعث شده بود که او از شخصیت و اطلاعاتِ من خوشش بیاید.

ناگفته هم نماند که خودم بدم نمی‌آمد که او این قدر شیفته‌ی یک آدمِ فراواقعی و به قولِ خودش «عجیب و غریب» شده!

ما با هم ازدواج کردیم.

سالِ اول را پشتِ سر گذاشتیم و مثلِ همه‌ی زن و شوهرهای دیگر، بالاخره یک روزی دعوای سختی با هم کردیم.


در ادامه

دیدگاه های شما() 

دوشنبه 2 شهریور 1394

Do You Know Who I am

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: طنز، انگلیسی، 

One day a student was taking a very difficult essay exam. At the end of the test, the prof asked
all the students to put their pencils down and immediately hand in their tests. The young man
kept writing furiously, although he was warned that if he did not stop immediately he would be
disqualified. He ignored the warning, finished the test. Minutes later, and went to hand the test to
his instructor. The instructor told him he would not take the test.
The student asked, "Do you know who I am?"
The prof said, "No and I don't care."
The student asked again, "Are you sure you don't know who I am?"
The prof again said no. Therefore, the student walked over to the pile of tests, placed his in the
middle, then threw the papers in the air "Good" the student said, and walked out. He passed.


دیدگاه های شما() 

چهارشنبه 24 تیر 1394

مشکلات زندگی

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب را بالا گرفت تا همه ببینند. از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند:
50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم و ...
استاد گفت:من هم بدون وزن کردن دقیقا نمی دانم وزن لیوان چقدر است.
اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟


در ادامه

دیدگاه های شما() 

چهارشنبه 10 تیر 1394

فلسفه بی وحودی صندلی

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

استاد فلسفه یک صندلی را  وسط کلاس می گذارد و به شاگردانش می گوید: یک مقاله بنویسید و در آن ثابت کنید که این صندلی وجود ندارد! 
در جلسه بعدی هر شاگرد پاسخی آماده کرده بود اما همه می دانستند چه کسی اول خواهد شد. و می گفتند:
شاگردی که مقاله ای صد و ده برگی با استفاده از منابع متعدد آماده کرده است بدون شک بالاترین نمره را خواهد گرفت!
در هفته بعد که لیست نمرات اعلام شد ،همگی در کمال تعجب یافتند 

در ادامه

دیدگاه های شما() 

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :