تبلیغات
کوتاه داستان - مطالب ابر بچه

کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

جمعه 7 خرداد 1395

سوالات بچه شتر!!!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت. بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟ 
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟ 
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟ 
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم. 
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟ 

شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است. 
بچه شتر: چرا مژه های بلند و زخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد. 
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند. 
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است. 
شتر مادر: بلی عزیزم!

بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم!
شتر مادر: بپرس عزیزم. 
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟!؟

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 26 شهریور 1394

برخی والدین امروزی، خود نیاز به تربیت دارند!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

در منزل دوستی بودم، پسر خانواده، که دانش‌آموز ابتدایی است، مشغول تکالیف درسی‌اش بود. زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید. پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات.
پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد و چند لحظه بعد گفت: بابا بزرگ! باز هم که از این جنس‌های ارزون قیمت خریدی! الان مداد رنگی‌های خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.
مادر آن پسر با سرافرازی گفت: می‌بینید آقاجون؟ بچه‌های این دو…ره و زمونه خیلی باهوش هستند. اصلا نمی‌شه گول‌شون زد و سرشون کلاه گذاشت.
پدربزرگ چیزی نگفت.

در ادامه

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 1 مرداد 1394

هر چند تا خواستی بردار!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: طنز، 

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست.
در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست!!!

دیدگاه های شما() 

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :