تبلیغات
کوتاه داستان - مطالب ابر تفاوت

کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

شنبه 19 دی 1394

بادکنک سیاه

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

در یک شهربازی، پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود. بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد. سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را رها کرد. بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند. پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود. تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید: «ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت؟»
مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان، نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و پس از لحظاتی گفت: «پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد.»
چیزی که باعث رشد آدمها میشه رنگ و ظاهر نیست. رنگ ها و تفاوت ها مهم نیستند. مهم درون آدمه، چیزی که در درون آدم هاست تعیین کننده مرتبه و جایگاهشونه.

نظرات() 

یکشنبه 10 آبان 1394

محدودیت ذهنی

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

جی می کوچولو، چهارتا ماهی طلایی داشت که پدرومادرش به عنوان هدیه ی تولد شش سالگی اش برای او خریده بودند. او هر شب قبل ازاین که بخوابد به آن ماهی های ظریف وزیبا و کوچولو که درآن کاسه ی بلورین و کوچک شنا می کردند نگاه می کرد .یک روز متوجه شد که آب داخل کاسه ی بلورین کمی کدر شده و لایه ای، جدار داخلی کاسه را پوشانده است. مادر جیمی برای او توضیح داد که این کاملا طبیعی است و باید آب ظرف را عوض کنند.

جیمی میدانست که چطور باید آب ظرف را عوض کند. این را ازدوستش( هاوی ) یاد گرفته بود.

هاوی همیشه وان حمام شان را ازآب خنک پرمی کرد وسپس ظرف ماهی را داخل وام حمام خالی می کرد. سپس پانزده دقیقه می نشست تا ظرف تمیزو براق شود.

همین که جیمی خم شد تا ماهی ها را به ظرفشان برگرداند منظره عجیبی دید . گرچه وان حمام خیلی بزرگ بود و بیش از یک مترعرض وحدود یک مترو نیم طول داشت ، ماهی ها همچنان یک گوشه ی وان دریک دایره ی کوچک دورخودشان می چرخیدند . جیمی ازمادرش پرسید: چرا ماهی ها با این که یک عالمه جا دارند فقط یه گوشه شنا می کنند؟

مادرجیمی به پسرش لبخندی زد و گفت : چون نمی دانند داخل وان حمام هستند. آن ها خیال می کنند هنوزتوی همان تنگ قبلی هستند ، همان جایی که همیشه بوده اند.

خیلی از اوقات ما در زندگی مان تفاوت زیادی با ماهی های جیمی نداریم . حتی موقعی که به ما فرصت رشد می دهند تصمیم می گیریم سرجای مان بما نیم ودر دوایر کوچکی دورخودمان شنا کنیم. بسیاری ازاوقات آشنا را به  ناآشنا ترجیح می دهیم ونو را به کهنه ارجح می دهیم . چنان به ماندن درمنطقه ی امن خودمان عادت می کنیم و دربرابر دل به دریا زدن و جاری شدن در جریان تغییر، مقاومت می کنیم و از روبرو شدن با نا شناخته ها سربازمی زنیم که زندگی ما را مجبورمی کند تغییر کنیم.

برگرفته ازکتاب:

به بلندای فکرت پروازخواهی کرد.

دیدگاه های شما() 

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :