تبلیغات
کوتاه داستان - مطالب ابر خورشید

کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

دوشنبه 10 اسفند 1394

کارآموز و دعا

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

کارآموزی، پس از یک مراسم طولانی و خسته‌کننده دعای صبحگاهی در صومعه، از پدر روحانی پرسید: «آیا همه این نیایش‌ها که به ما یاد می‌دهید، خدا را به ما نزدیک می‌کند؟»
پدر گفت: «با سوال دیگری، جواب سوالت را می‌دهم. آیا همه این نیایش‌ها که انجام می‌دهی باعث می‌شود که خورشید فردا طلوع کند؟»
کارآموز گفت: «البته که نه! خورشید طبق یک قانون کیهانی طلوع می‌کند.»
پدر روحانی گفت: «جوابت را گرفتی! خدا به ما نزدیک است. چه دعا بخوانیم و چه نخوانیم.»
شاگرد عصبانی شد و گفت: «یعنی می‌گویید تمام این دعاها بی‌فایده است؟»
پدر گفت: «نه. همانطور که اگر صبح زود از خواب بیدار نشوی، طلوع خورشید را نمی‌بینی، اگر دعا هم نکنی، با این که خدا همواره نزدیک است، اما هرگز متوجه حضورش نمی‌شوی!»

دیدگاه های شما() 

شنبه 7 آذر 1394

قدرشناسی!!!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

خورشید غروب کرده بود . مرد از فرط خستگی و سرما بی رمق به زمین افتاد . نیمه شب از شدت تشنگی در خواب می نالید و از زمین و زمان طلب کمک می کرد . گل ساقه اش را خم کرد و قطره های شبنم را در دهان مرد غلتاند . علف های سبز اطرافش را فرا گرفتند تا گرمش کنند . 
مدتی بعد ، نور و گرمای  خورشید صبحگاهی مرد را به آغوش کشید! 
 غلتید که بیدار شود؛با این کارش علفها را له کرد و با دستش ساقه گل را شکست و از صورتش کنار زد و تا چشمش به خورشید افتاد گفت : " ای لعنت به این خورشید ! باز هم هوا گرم است "
...

دیدگاه های شما() 

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :