تبلیغات
کوتاه داستان - مطالب ابر داستانک

کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

سه شنبه 13 بهمن 1394

مردی که جهان را نجات داد!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

اشتباه نکنید این فرد نه یک سیاستمدار بود و نه رییس یک سازمان بین‌المللی.
باید داستان را از اول مرور کنیم و به تاریخ اول سپتامبر سال 1983 برگردیم:
اول سپتامبر سال 1983 بود و جنگ سرد بین ابرقدرت‌های جهان -شوروی و آمریکا- با شدت تمام دنبال می‌شد ، یک هواپیمای خطوط هوایی کره از فرودگاه جان اف ‌کندی نیویورک به مقصد سئول کره جنوبی حرکت می‌کرد.
در نیمه راه ، هواپیمای مسافری به اشتباه وارد حریم هوایی شوروی شد. جت‌های روسی به این هواپیما نزدیک شدند، خلبانان جت‌های روسی نمی‌دانستند که هواپیما حاوی مسافرهای عادی است ، آنها به هواپیما اخطار کردند که اگر خودش را معرفی نکند ، به آن شلیک خواهند کرد ولی در نهایت پاسخی دریافت نکردند....

گفته می‌شود در واقع پرسنل پرواز هواپیما اخطار جنگنده‌های روسی را دریافت نکرده بودند ، البته تا به امروز تئوری‌های زیادی در این مورد وجود دارد. یک ساعت گذشت و جت‌ها همچنان ، هواپیما را همراهی می‌کردند تا اینکه از مقامات روسی دستور رسید که هواپیما نابود شود. این کار انجام شد و در نتیجه 269 مسافر کشته شدند...

بعد از اینکه همه متوجه فاجعه شدند ، مقامات روسی سعی کردند عمل خود را توجیه کنند ولی رونالد ریگان رییس جمهور وقت آمریکا روس‌ها را بربر دانست و کار آنها را «جنایتی علیه بشر که نباید فراموش شود» تلقی کرد.
تنش بین ابرقدرت‌های به حداکثر خود رسیده بود و نظامیان هر دو جبهه در حالت آماده‌باش نظامی قرار گرفته بودند.
در یک شب سرد در 26سپتامبر سال 1983، استانیسلاو یوگرافوویچ پتروف یک سرهنگ دوم نیروهای موشکی استراتژیک سر کارش بود او به جای همکارش که به علتی نتوانسته بود در محل کار ظاهر شود ، پست می‌داد و آسمان شوروی را پایش می‌کرد...
کمی از نیمه‌شب گذشته بود که پتروف هشداری از یک کامپیوتر گرفت : یک موشک اتمی از سوی آمریکا شلیک شده و مقصدش مسکو است!!!
پروتکل نظامی از پیش تعریف‌ شده روس‌ها در چنین شرایطی این بود که همه سلاح‌های اتمی برای انجام یک ضد حمله به صورت سریع و آنی فعال شوند و پس از آن به مقامات نظامی و سیاسی اطلاع داده شود.
صدای آلارم‌ها در پناهگاهی که پتروف در آن بود به گوش می‌رسید و نورهای قرمز به نشانه شناسایی موشک اتمی آمریکایی‌ها به وسیله ماهواره‌های روسی همه جا روشن بودند.
ولی پتروف حس می‌کرد هشدار کامپیوترها درست نباشد ، او فکر کرد که اگر آمریکا واقعا قصد حمله به شوروی را داشته باشد از همه موشک‌هایش استفاده می‌کند و با پرتاب صرفا یک موشک ، فرصت ضدحمله را به روس‌ها نمی‌دهد.

لحظاتی بعد استرس در پناهگاه بیشتر شد و همه افسرها در تشویش بودند چرا که کامپیوترها ، موشک‌های دوم ، سوم ، چهارم و پنجم را هم شناسایی کرده بودند.
پتروف دو راه پیش رو داشت : به غریزه‌اش اعتماد کند و همه اخطارهای کامپیوترها را ناشی از اشتباه آنها بداند و یا طبق پروتکل نظامی ، سیستم موشکی شوروی را فعال کند و آغازگر جنگی شود که بی‌شک موجب مرگ میلیون‌ها نفر می‌شود.
پتروف کار اول را انجام داد!!!
با گذشت دقایقی معلوم شد که حق با پتروف بوده است.همه اینها ناشی از خطای کامپوتر و نقص در یک قطعه چند دلاری بود.پتروف حالا یک قهرمان بود ، او از جنگ اتمی پیشگیری کرده بود ، افسران دور و برش ، تصمیم شجاعانه او را ستودند.
ولی مقامات کرملین اینگونه فکر نمی‌کردند ، او به هر حال از پروتکل نظامی تخطی کرده بود ، اگر تصمیم او اشتباه از آب در می‌آمد ، جان میلیون‌ها نفر از شهروندان شوروی را به خطر می‌انداخت. بنابراین تصمیم گرفته شد که پتروف به بازنشستگی پیش از موعد برود ، با حقوقی حدود 200 دلار در ماه!
تا سال 1988 به خاطر حفظ اسرار نظامی کسی از تصمیم قهرمانانه پتروف آگاه نشد ، در این زمان یکی از افسران حاضر در آن پناهگاه کتابی در مورد واقعه نوشت و همه چیز را توضیح داد.
قرار است در سال 2008 مستندی با عنوان «مردی که دنیا را نجات داد» ساخته شود.



هیچ کس نمی‌داند که اگر پتروف ،آن افسر 44ساله‌ ،آن شب در آن پناهگاه نبود ، چه اتفاقی می‌افتاد و باز کسی نمی تواند حدس بزند اگر همکار آقای پتروف آن روز در شیفت خودش حاضر می‌شد چه تصمیمی می‌گرفت ولی مسلم است که پتروف بیشتر از هر شخص دیگری باعث نجات جان انسان‌ها شده است.
شاید اگر آن تصمیم پتروف نبود ، الان من و شما در پشت مانیتورهایمان در حال خواندن این متن نبودیم!!!

دیدگاه های شما() 

دوشنبه 2 شهریور 1394

Do You Know Who I am

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: طنز، انگلیسی، 

One day a student was taking a very difficult essay exam. At the end of the test, the prof asked
all the students to put their pencils down and immediately hand in their tests. The young man
kept writing furiously, although he was warned that if he did not stop immediately he would be
disqualified. He ignored the warning, finished the test. Minutes later, and went to hand the test to
his instructor. The instructor told him he would not take the test.
The student asked, "Do you know who I am?"
The prof said, "No and I don't care."
The student asked again, "Are you sure you don't know who I am?"
The prof again said no. Therefore, the student walked over to the pile of tests, placed his in the
middle, then threw the papers in the air "Good" the student said, and walked out. He passed.


دیدگاه های شما() 

دوشنبه 29 تیر 1394

ارزش پدر

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

پدر دستش را دور گردن پسرش می‌اندازد و می گوید: پسرم من شیرم یا تو؟

پسر می گوید: من!

پدر دوباره می گوید: پسرم من شیرم یا تو؟!

پسر هم دوباره تکرار می کند: باز هم من شیرم!

در ادامه

دیدگاه های شما() 

یکشنبه 28 تیر 1394

The Old man And whisky

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: انگلیسی، 

Harry did not stop his car at some traffic-lights when they were red, and he hit another car. Harry
jumped out and went to it. There was an old man in the car. He was very frightened and said to
Harry, "what are you doing? You nearly killed me.!"
"yes" Harry answered, "I'm very sorry." He took a bottle out of his car and said ,"Drink some of
this. then you'll feel better." He gave the man some whisky, and the man drank it ,but then he
shouted again, "you nearly killed me!"
Harry gave him the bottle again, and the old man drank a lot of the whisky. Then he smiled and
said to Harry ,"Thank you .I feel much better now .but why aren't you drinking?"
"oh, well" Harry answered ,"I don’t want any whisky now. I'm going to sit here and wait for the police."

دیدگاه های شما() 

شنبه 27 تیر 1394

Captain & fisherman

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: انگلیسی، 

The cautious captain of a small ship had to go along a coast with which he was unfamiliar , so he
tried to find a qualified pilot to guide him. He went ashore in one of the small ports where his
ship stopped, and a local fisherman pretended that he was one because he needed some money.
The captain took him on board and let him tell him where to steer the ship.
After half an hour the captain began to suspect that the fisherman did not really know what he
was doing or where he was going so he said to him,' are you sure you are a qualified pilot?
'Oh, yes' answered the fisherman .'I know every rock on this part of the coast.'
Suddenly there was a terrible tearing sound from under the ship.
At once the fisherman added," and that's one of them."


ترجمه در ادامه مطلب

ادامه مطلب

دیدگاه های شما() 

شنبه 27 تیر 1394

توصیه ی عشقی!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

به من گفت: بگو چکار کنم تا برای یک بار عاشق بشم و برای همیشه عاشق بمونم؟!

بهش گفتم: وقتی عاشق شدی ، دیگه به کسی نگاه نکن تا عاشق دیگری نشی.

 روز بعد که دیدمش

دیگه نگاهم نمی کرد!!!

دیدگاه های شما() 

جمعه 26 تیر 1394

خدا کجاست؟

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: حکیمان، طنز، 

یکی از دوستان ملانصرالدین به کنایه از او پرسید:
اگر بگویی خدا کجاست، یک سکه به تو می دهم.
ملانصرالدین پاسخ داد: اگر بگویی خدا کجا نیست ، ده سکه به تو می دهم!

دیدگاه های شما() 

جمعه 26 تیر 1394

بامبو و سرخس

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

روزی تصمیم گرفتم كه همه چیز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را، مشکلاتم را ، خودم را!! 
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آیا می‏ توانی 
 برایم  دلیلی برای ادامه زندگی بیاوری؟ 
و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد. 

در ادامه

دیدگاه های شما() 

جمعه 26 تیر 1394

هرگز نمی توانم برای پاهایم کفش پیدا کنم!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

یکی از پاهای هری از دیگری بزرگتر بود. او به دوستش دیک گفت من هرگز نمی توانم کفشی برای پاهایم پیدا کنم.

دیک گفت: چرا پیش کفاش نمی روی. یک کفاش خوب می تواند کفش خوبی برای تو درست کند.

هری گفت: من هرگز یک کفاش نداشته ام. آیا آنها گران نیستند؟

دیک گفت: نه. بعضی از آنها نیستند. یکی از کفاشان خوب در روستای ما است و کاملاً ارزان است. این آدرسش است. او چیزی روی یک تکه کاغذ نوشت و به هری داد.

چند روز بعد هری به کفاشی روستای دیک رفت، و کفاش برای او کفشی درست کرد.

هری یک هفته بعد برای دیدن کفشش دوباره به کفاشی رفت. در آن هنگام با عصبانیت به کفاش گفت: شما مرد نادانی هستید! من گفتم،: یکی از کفش ها را بزرگتر از دیگری درست کن، اما شما یکی را کوچک تر از دیگری درست کرده اید!

همین داستان به زبان انگلیسی

برداشت آزاد!

دیدگاه های شما() 

جمعه 26 تیر 1394

I can never find shoes for my feet

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، انگلیسی، 

One of Harry's feet was bigger than the other. 'I can never find boots and shoes for my feet,' he
said to his friend Dick.
'Why don't you go to a sho~maker?' Dick said. 'A good one can make you the right shoes.'
'I've never been to a shoemaker,' Harry said. 'Aren't they very expensive?'
'No,' Dick said, 'some of them aren't. There's a good one in our village, and he's quite cheap.
Here's his address.'He wrote something on a piece of paper and gave it to Harry.
Harry went to the shoemaker in Dick's village a few days later, and the shoemaker made him
some shoes.
Harry went to the shop again a week later and looked at the shoes. Then he said to the shoemaker
angrily, 'You're a silly man! I said, "Make one shoe bigger than the other," but you've made one
smaller than the other!'.

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 25 تیر 1394

تست هوش استخدام

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:

شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید...


در ادامه

دیدگاه های شما() 

چهارشنبه 24 تیر 1394

مشکلات زندگی

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب را بالا گرفت تا همه ببینند. از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند:
50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم و ...
استاد گفت:من هم بدون وزن کردن دقیقا نمی دانم وزن لیوان چقدر است.
اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟


در ادامه

دیدگاه های شما() 

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :