کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

دوشنبه 22 تیر 1394

فیل و طناب

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

مربی حیوانات سیرک، با نیرنگی ساده ، مانع فرار فیل ها می شود. وقتی فیل کوچک است، پایش را با طناب ضخیمی به تنه ی درختی می بندند.  بچه فیل، هر قدر هم که تقلا می کند، نمی تواند خودش را آزاد کند.

تا یک سالگی، طناب همچنان محکم تر از آن است که بتواند خودش را آزاد کند؛ بچه فیل تلاش می کند اما موفق نمی شود. سرانجام حیوان می فهمد که طناب ، همیشه قوی تر از اوست، و دست از تلاش بر می دارد.

وقتی فیل بزرگ می شود، همچنان تصور می کند که نمی تواند طناب را پاره کند. بنابراین فقط کافی است که مربی، پای او را به نهال یا تکه چوب کوچکی ببندد، زیرا فیل دیگر هیچ تلاشی برای آزادی نخواهد کرد.

 پائولو کوئلیو

دیدگاه های شما() 

دوشنبه 22 تیر 1394

The elephant and the rope

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: انگلیسی، 

This is the procedure adopted by circus trainers to ensure that elephants never rebel – and I suspect that it is also what happens with a lot of people.

When still a baby, the elephant is tethered by a very thick rope to a stake firmly hammered into the ground. The elephant tries several times to get free, but it lacks the strength to do so.

After a year, the stake and the rope are still strong enough to keep a small elephant tethered, although it continues to try, unsuccessfully, to get free. At this point, the animal realises that the rope will always be too strong and so it gives up.

When it reaches adulthood, the elephant can still remember how, for a long time, it had wasted its energies trying to escape captivity. At this stage, the trainer can tether the elephant with a slender thread tied to a broom handle, and the elephant will make no attempt to escape to freedom.


By Paulo Coelho

دیدگاه های شما() 

یکشنبه 21 تیر 1394

دخترک فداکار

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

همسرم با صدای بلندی گفت: تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. در بالای ظرف شیربرنج ، آوا وحشت زده نشسته بود وچشمانش از اشک پر شده بود. او دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.ظرف را برداشتم و پس از صاف کردن گلویم ،گفتم: چرا چند تا قاشق گنده نمی خوریعزیزم؟فقط بخاطر بابایی!

 آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا. می خورم، نه فقط چند قاشق؛همشو می خورم، ولی شما باید. آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دستان کوچک و ظریف دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم: قول میدم.

 بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم: آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه!؟


در ادامه

دیدگاه های شما() 

جمعه 19 تیر 1394

بسته کلوچه در فرودگاه

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

زن جوانی یک بسته‌ کلوچه و کتابی خرید و در قسمت ویژه فرودگاه روی نیمکتی نشست که به استراحت و مطالعه بپردازد تا نوبت پروازش  برسد .
در کنار او مردی نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود.
وقتی او اولین کلوچه‌اش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت.
در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره! 
هر بار که او کلوچه‌ای برداشت مرد نیز کلوچه ای برمیداشت. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما از خود واکنشی نشان نداد.
وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: حالا این مردک چه خواهد کرد؟

در ادامه

دیدگاه های شما() 

چهارشنبه 17 تیر 1394

آینده نگری پیرمرد!!!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

جوان که ساعتی از خود نداشت توجهش به ساعت مچی پیرمرد جلب می شود.
جوون: ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده؟
پیرمرد:معلومه که نه!!!
- ولی چرا؟! مثلا اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی؟!
- ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون با تعجب: میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه؟!

در ادامه

دیدگاه های شما() 

یکشنبه 14 تیر 1394

Ember

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: حکیمان، انگلیسی، داستان های ارسالی، 

When I was a young man, I had liberty, but I did not see it. I had time, but I did not know it. And I had love, but I did not feel it. Many decades would pass before I understood the meaning of all three. And now, the twilight of my life, this understanding has passed into contentment. Love, liberty, and time: once so disposable, are the fuels that drive me forward. And love, most especially, mio caro. For you, our children, our brothers and sisters. And for the vast and wonderful world that gave us life, and keeps us guessing. Endless affection, mia Sofia. Forever yours,
 Ezio Auditore.
اتزیو آئودیتوره دا فیرنتزه

ارسالی از آقای M

دیدگاه های شما() 

جمعه 12 تیر 1394

سقراط و پاسخش به رنجیدن از دیگران

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: حکیمان، 


روزی سقراط حکیم ، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود.
علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد : در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم و سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او بسیار رنجیده خاطر گشتم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی؟
 مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید: اگر در راه ، کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد. آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.
سقراط پرسید: 

در ادامه

دیدگاه های شما() 

جمعه 12 تیر 1394

استفاده از شانس

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

مردی با اسلحه وارد یك بانك شد و با ایجاد رعب و وحشت تقاضای پول كرد.
وقتی پولهارا از صندوقدار دریافت كرد رو به یكی از مشتریان بانك كرد و پرسید: آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟
مرد رنگپریده پاسخ داد : بله قربان من دیدم.
سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و گلوله ای در سرش کاشت.
او مجددا رو به زن و شوهری كرد كه نزدیك او ایستاده بودند و از آنها پرسید: آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟
مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما .
- اما چی؟
-اما همسرم دید.
.
نكته اخلاقی 1: وقتی شانس در خانه شما را میزند .... از آن استفاده كنید.
نکته اخلاقی2: برداشت آزاد

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 11 تیر 1394

ایرانی باهوش

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

همین چند وقت پیش بود که یک ایرانی داخل بانکی لوکس در منهتن نیویورک شد و یک شماره از دستگاه گرفت و با لبخند بر روی صندلی به انتظار نشست. وقتی شماره اش از بلندگو اعلام شد ، بلند شد و به باجه  رفت و به کارشناس گفت :« برای مدت دو هفته قصد سفری تجاری به اروپا را دارد و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ پنچ هزار دلار(5000$) دارد.


کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی دارد و ... .
و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد.


در ادامه

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 11 تیر 1394

پسرک و مداد

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

پسرک دستان پرچین چروک پدربزرگ را که بر روی کاغذ بالا و پایین می رفت مشاهده می کرد . با کنجکاوی پرسید :«ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من هم می نویسید ؟»
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت:« درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی.»
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .


در ادامه

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 11 تیر 1394

راز خوشبختی

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

تاجری پسرش را برای آموختن راز خوشبختی نزد خردمندی نامی فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در کوه و صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی می‌کرد.
به جای اینکه با یک مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می‌خورد، فروشندگان در رفت و آمد بودند، مردم در گوشه‌ کنار ها گفتگو می‌کردند، ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می‌نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکی‌های لذیذ چیده شده بود. خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می‌داد گوش کرد اما به او گفت که فعلأ وقت ندارد که «راز خوشبختی» را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد:

 «از شما خواهشی دارم. آنگاه یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد.»

در ادامه

دیدگاه های شما() 

چهارشنبه 10 تیر 1394

فلسفه بی وحودی صندلی

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

استاد فلسفه یک صندلی را  وسط کلاس می گذارد و به شاگردانش می گوید: یک مقاله بنویسید و در آن ثابت کنید که این صندلی وجود ندارد! 
در جلسه بعدی هر شاگرد پاسخی آماده کرده بود اما همه می دانستند چه کسی اول خواهد شد. و می گفتند:
شاگردی که مقاله ای صد و ده برگی با استفاده از منابع متعدد آماده کرده است بدون شک بالاترین نمره را خواهد گرفت!
در هفته بعد که لیست نمرات اعلام شد ،همگی در کمال تعجب یافتند 

در ادامه

دیدگاه های شما() 

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو