تبلیغات
کوتاه داستان - مطالب ابر دختر

کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

دوشنبه 1 شهریور 1395

شرط ازدواج با دختر کشاورز

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. پس از گفت و گو های فراوان، کشاورز گفت : برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد .
باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد.
گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .

جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما.........گاو دم نداشت!!!!



*زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

دیدگاه های شما () 

دوشنبه 3 اسفند 1394

فرهنگ درست !

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

دولت ژاپن یک ایستگاه دورافتاده قطار را فقط به خاطر اینکه یک دختر دبیرستانی از آن استفاده می کند باز نگه داشته است. این ایستگاه قرار بود 3 سال پیش بسته شود اما شرکت قطار ژاپن بعد از اینکه متوجه شد یک دختر دبیرستانی هر صبح و عصر از آن برای رفتن و برگشتن به مدرسه استفاده می کند از تصمیم خود منصرف شد و ایستگاه تا ماه مارس امسال که دختر فارغ التحصیل می شود باز می ماند. این ایستگاه در بین دو شهر قرار دارد و قطار فقط 8 صبح و 4بعد از ظهر یکبار در آن توقف می کند. زمان توقف قطار بر اساس برنامه رفت و برگشت دختر تنظیم شده است.

دیدگاه های شما() 

یکشنبه 15 شهریور 1394

اونوقت شما ازش بپرسید!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

دختر کوچکى در کلاس  با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد: نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم!
معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید!!!

دیدگاه های شما() 

یکشنبه 18 مرداد 1394

دسته گلی برای مادر

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

در گل فروشی ،مردی می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می کرد. مرد نزد دختر رفت و از او پرسید : « دختر خوب ، چرا گریه می کنی؟»
دختر در حالی که گریه می کرد گفت: « می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود.» مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا ، من برای تو یک شاخه رز قشنگ می خرم.
وقتی از گلفروشی خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: «آنجا» و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.
مرد با او به قبرستان رفت و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت ،طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد

دیدگاه های شما() 

چهارشنبه 31 تیر 1394

بوسیدن دختر!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

مردی را دیدم که برای بوسیدن دختر پنج ساله اش در مقابلش زانو زد و اجازه گرفت ,ازو پرسیدم چرا چنین کردی؟ 
گفت اینگونه یادمیگیرد که همیشه برای بوسیدنش اجازه لازم است ,یادمیگیرد که او باارزش ترین موجود زمین است!

دیدگاه های شما() 

یکشنبه 21 تیر 1394

دخترک فداکار

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

همسرم با صدای بلندی گفت: تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. در بالای ظرف شیربرنج ، آوا وحشت زده نشسته بود وچشمانش از اشک پر شده بود. او دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.ظرف را برداشتم و پس از صاف کردن گلویم ،گفتم: چرا چند تا قاشق گنده نمی خوریعزیزم؟فقط بخاطر بابایی!

 آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا. می خورم، نه فقط چند قاشق؛همشو می خورم، ولی شما باید. آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دستان کوچک و ظریف دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم: قول میدم.

 بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم: آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه!؟


در ادامه

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 18 تیر 1394

جامت ،از آن می که می باید تهی ست!!!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

دخترک تازه از هنرستان برگشته, لم داده به پایه ی مبل و پاهایش را دراز کرده , تند تند غذا می خورد و همان طور با دهان پر حرف می زد.

دارد از دوستش که دماغش را عمل کرده تعریف می کند ؛

        - " مامان؛ باید کیانا را ببینی ، یک دماغی ساخته عینهو نیکول کیدمن ،فکر کنم لبهایش را هم " چیز " تزریق کرده باشد"

خیره می شود به فرش ، سعی می کند اسم " چیز " را به خاطر بیاورد .

یادش نمی آید و تند ادامه می دهد :

" مامان ؛ لبهایش، خود آنجلینا جولی "

مادر قیافه اش را در هم می کشد ؛ - حالا مگر لبهای این جولی، خیلی قشنگ است؟!

دخترک انگار که حرف مادر را نشنیده باشد دوباره شروع می کند .

تا آخر غذایش یک ریز ازلب و دماغ کیانا تعریف می کند و شباهتش به هنرپیشه های داخلی و خارجی .



در ادامه

دیدگاه های شما() 

چهارشنبه 17 تیر 1394

آینده نگری پیرمرد!!!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

جوان که ساعتی از خود نداشت توجهش به ساعت مچی پیرمرد جلب می شود.
جوون: ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده؟
پیرمرد:معلومه که نه!!!
- ولی چرا؟! مثلا اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی؟!
- ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون با تعجب: میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه؟!

در ادامه

دیدگاه های شما() 

سه شنبه 16 تیر 1394

پیرمرد و سخنی زیبا

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

در دو سوی نیمکتی چوبی ، یک دختربچه و پیرمردی نشسته بودند. پیرمرد صدای نفس ها و گریه های دخترک را شنید.
پیرمرد از دخترک پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی ؟
- نه. 
- چرا گریه می کنی؟

در ادامه

دیدگاه های شما() 

شنبه 13 تیر 1394

بدتر از این هم میشه!!!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

پدر از کنار اتاق پسرش می گذشت که با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. پدر وارد اتاق می شود ،پاکتی را روی بالش مشاهده می کند که رویش نوشته «پدر عزیزم».

 پس از باز نمودن پاکت ، با دستان لرزان شروع به خواندن  نامه می کند:

پدر عزیزم
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم از رویارویی با تو و مادر پیشگیری کنم. من احساسات واقعی رو با ماریا پیدا کردم. او واقعا معرکه است و چشمهای افسونگری دارد، اما می دانستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت؛ به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش، لباسهای تنگ موتورسواریش و

در ادامه

دیدگاه های شما() 

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :