کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

پنجشنبه 29 مرداد 1394

صدف و دریا!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

مردی در كنار ساحل دور افتاده ای قدم میزد ‏.‏ مردی را دید كه به طور مداوم خم می شود و صدف ها را از روی زمین بر می دارد وداخل اقیانوس پرت می كند. دلیل آن كار را پرسید و او گفت:‏ الان موقع مد دریاست و دریا این صدف ها را به ساحل آورده است و اگر آنها را در آب نیندازم از كمبود اكسیژن خواهند مرد .
‏ مرد خنده ای كرد وگفت ‏:‏ ولی در این ساحل هزاران صدف این شكلی وجود دارد ‏.‏ تو كه نمی توانی همه ی آنها را به آب برگردانی! خیلی زیاد هستند وتازه همین یك ساحل نیست ‏.‏ كار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی كند؟ 
مرد بومی لبخندی زد وخم شد و صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت ‏:‏ برای این صدف اوضاع فرق كرد‏.

دیدگاه های شما() 

جمعه 23 مرداد 1394

می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

سر قبر شخصی نوشته شده بود : کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است من باید کشورم را تغییر بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اینک من در آستانه مرگ هستم که می فهمم  اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم.

دیدگاه های شما() 

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :