تبلیغات
کوتاه داستان - مطالب ابر سکه

کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

سه شنبه 27 بهمن 1394

هوش بینوا!!!!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

بینوایی هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم حماقت او را دست می انداختند. 
دو سکه به او نشان می دادند که یکی از طلا بود و دیگری از نقره. اما او همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد به دیدن این گدا می آمدند و دو سکه طلا و نقره به او نشان می دادند و او همیشه نقره را انتخاب می کرد، مردم او را دست می انداختند و به حماقت او می خندیدند. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه او را آن طور دست می انداختند، ناراحت شد. او را به گوشه ای دنج از میدان کشید و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، تو سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند. 
گدا پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست، اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم. شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام.  بدان که اگر کاری می کنی که هوشمندانه است، هیچ اشکالی ندارد که مردم تو را احمق پندارند.

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 1 مرداد 1394

سرنوشت!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادش حمله کند. مطمئن بود که پیروز می شوند اما سربازانش تردید داشتندو دودل بودند.

در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکه ای در آورد و گفت:" سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، می بریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد".

ادامه مطلب

نظرات() 

پنجشنبه 1 مرداد 1394

Destiny

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: انگلیسی، 

During a momentous battle, a Japanese general decided to attack even though his army was
greatly outnumbered. He was confident they would win, but his men were filled with doubt.
On the way to the battle, they stopped at a religious shrine. After praying with the men, the
general took out a coin and said, "I shall now toss this coin. If it is heads, we shall win. If it is
tails we shall lose."
"Destiny will now reveal itself."
He threw the coin into the air and all watched intently as it landed. It was heads. The soldiers
were so overjoyed and filled with confidence that they vigorously attacked the enemy and were
victorious.
After the battle. a lieutenant remarked to the general, "No one can change destiny."
"Quite right," the general replied as he showed the lieutenant the coin, which had heads on both
sides.

دیدگاه های شما() 

جمعه 26 تیر 1394

خدا کجاست؟

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: حکیمان، طنز، 

یکی از دوستان ملانصرالدین به کنایه از او پرسید:
اگر بگویی خدا کجاست، یک سکه به تو می دهم.
ملانصرالدین پاسخ داد: اگر بگویی خدا کجا نیست ، ده سکه به تو می دهم!

دیدگاه های شما() 

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :