تبلیغات
کوتاه داستان - مطالب ابر شیربرنج

کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

یکشنبه 21 تیر 1394

دخترک فداکار

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

همسرم با صدای بلندی گفت: تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. در بالای ظرف شیربرنج ، آوا وحشت زده نشسته بود وچشمانش از اشک پر شده بود. او دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.ظرف را برداشتم و پس از صاف کردن گلویم ،گفتم: چرا چند تا قاشق گنده نمی خوریعزیزم؟فقط بخاطر بابایی!

 آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا. می خورم، نه فقط چند قاشق؛همشو می خورم، ولی شما باید. آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دستان کوچک و ظریف دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم: قول میدم.

 بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم: آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه!؟


در ادامه

دیدگاه های شما() 

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :