تبلیغات
کوتاه داستان - مطالب ابر پدر

کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

جمعه 21 خرداد 1395

سرعت کارمند دولت!!!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

سه تا پسر درباره پدرهایشان لاف می زدند:

اولی گفت: «پدر من سریعترین دونده است. اون می تونه یک تیر رو با تیرکمون پرتاب کنه و بعد از شروع به دویدن، از تیر جلو بزنه.»

دومی گفت: «تو به این میگی سرعت؟ پدر من شکارچیه. اون شلیک میکنه و زودتر از گلوله به شکار میرسه.»

سومی سرشو تکون داد و گفت: «شما دو تا هیچی راجع به سریع بودن نمی دونید. پدر من کارمند دولتی است. اون کارشو ساعت ۴:۳۰ تعطیل میکنه و ۳:۴۵ تو خونه است!»

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 16 مهر 1394

حرکت سخاوتمندانه!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

یادم می آید وقتی که بچه بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی...


در ادامه

دیدگاه های شما() 

شنبه 17 مرداد 1394

پدر-پسر-کلاغ

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!....

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی  نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم.

دیدگاه های شما() 

چهارشنبه 31 تیر 1394

کفن دزد!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود، پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت: ای پدر امرت چیست ؟

پدر گفت: پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود، اکنون که در بستر مرگم و فرشته ی مرگ را نزدیک حس میکنم ، بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی میکند.از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند.

پسر گفت : ای پدر چنان کنم که میخواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم!!
‫پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد.
‫از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی در شکم آن مردگان فرو مینمود وازآن پس خلایق میگفتند خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط میدزدید وچنین بر مردگان ما روا نمیداشت!!!

دیدگاه های شما() 

دوشنبه 29 تیر 1394

ارزش پدر

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

پدر دستش را دور گردن پسرش می‌اندازد و می گوید: پسرم من شیرم یا تو؟

پسر می گوید: من!

پدر دوباره می گوید: پسرم من شیرم یا تو؟!

پسر هم دوباره تکرار می کند: باز هم من شیرم!

در ادامه

دیدگاه های شما() 

شنبه 13 تیر 1394

بدتر از این هم میشه!!!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، طنز، 

پدر از کنار اتاق پسرش می گذشت که با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. پدر وارد اتاق می شود ،پاکتی را روی بالش مشاهده می کند که رویش نوشته «پدر عزیزم».

 پس از باز نمودن پاکت ، با دستان لرزان شروع به خواندن  نامه می کند:

پدر عزیزم
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم از رویارویی با تو و مادر پیشگیری کنم. من احساسات واقعی رو با ماریا پیدا کردم. او واقعا معرکه است و چشمهای افسونگری دارد، اما می دانستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت؛ به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش، لباسهای تنگ موتورسواریش و

در ادامه

دیدگاه های شما() 

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :