تبلیغات
کوتاه داستان - مطالب ابر پدربزرگ

کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

چهارشنبه 14 بهمن 1394

مادر بزرگم رسماً عاشق پدر بزرگم بود.

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: متن های زیبا!، داستانک، 

مادر بزرگم رسماً عاشق پدر بزرگم بود.
یک روز به او گفتم حیف اینهمه احساست، پدر بزرگ من مگر چه دارد که تو از او امام زاده نزد فرزندان و نوه و نبیره‌هایت درست کرده‌ای؟!!!
مادر بزرگ اخم دلپذیری به من کرد و گفت:
دلسوز نیست که هست، حواسش به قرص و دواهای من نیست که هست، از جوانی‌ام تا کنون نه در مطبخ ماچم کرد نه هرگز کنار مردم خوارم کرد.  پدر بزرگ تو داناست! نمیفهمی دختر، داناست. او مرا می‌فهمد رگ خواب مرا می‌داند خلق و خوی مرا می‌داند.
من ماتم برده بود!!
سه روز بود که کتاب هنر عشق ورزیدن "اریک فروم" را می‌خواندم و یک بخشش را نمی‌فهمیدم!!!
"چهار عنصر عشق: دلسوزی، احساس مسئولیت، احترام و دانایی است!!!
مادر بزرگ بی‌سواد من حرفهای" اریک فروم" را برایم چه شیرین تحلیل و بررسی کرده بود.                                  
به همین سادگی!!!

نظرات() 

پنجشنبه 11 تیر 1394

پسرک و مداد

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

پسرک دستان پرچین چروک پدربزرگ را که بر روی کاغذ بالا و پایین می رفت مشاهده می کرد . با کنجکاوی پرسید :«ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من هم می نویسید ؟»
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت:« درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی.»
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .


در ادامه

دیدگاه های شما() 

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :