تبلیغات
کوتاه داستان - مطالب ابر پسرک

کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

شنبه 19 دی 1394

بادکنک سیاه

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

در یک شهربازی، پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود. بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد. سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را رها کرد. بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند. پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود. تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید: «ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت؟»
مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان، نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و پس از لحظاتی گفت: «پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد.»
چیزی که باعث رشد آدمها میشه رنگ و ظاهر نیست. رنگ ها و تفاوت ها مهم نیستند. مهم درون آدمه، چیزی که در درون آدم هاست تعیین کننده مرتبه و جایگاهشونه.

نظرات() 

دوشنبه 29 تیر 1394

سخاوت مثال زدنی!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: یک بستنی میوه ای چند است؟

 پیشخدمت پاسخ داد:50 سنت .

 پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد . بعد پرسید :یک بستنی ساده چند است ؟

در همین حال ، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و... . پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: 35 سنت
پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت : لطفأ یک بستنی ساده...

پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.
پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.
وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوکه شد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، 2 سکه 5 سنتی و 5 سکه 1 سنتی گذاشته شده بود. برای انعام پیشخدمت!!!!

اشک در چشمان پیشخدمت خلقه زد و با خود گفت: در حالی که دلم را بسته بودم ، دل آن پسر چقدر بزرگ بود!

دیدگاه های شما() 

پنجشنبه 11 تیر 1394

پسرک و مداد

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

پسرک دستان پرچین چروک پدربزرگ را که بر روی کاغذ بالا و پایین می رفت مشاهده می کرد . با کنجکاوی پرسید :«ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من هم می نویسید ؟»
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت:« درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی.»
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .


در ادامه

دیدگاه های شما() 

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :