تبلیغات
کوتاه داستان - مطالب ابر کفش

کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

چهارشنبه 4 آذر 1394

نسبتی با خدا

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد....

- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!
 
 
خوشبخت ترین فرد کسی است که بیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد.. اشو زرتشت

دیدگاه های شما() 

جمعه 26 تیر 1394

هرگز نمی توانم برای پاهایم کفش پیدا کنم!

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

یکی از پاهای هری از دیگری بزرگتر بود. او به دوستش دیک گفت من هرگز نمی توانم کفشی برای پاهایم پیدا کنم.

دیک گفت: چرا پیش کفاش نمی روی. یک کفاش خوب می تواند کفش خوبی برای تو درست کند.

هری گفت: من هرگز یک کفاش نداشته ام. آیا آنها گران نیستند؟

دیک گفت: نه. بعضی از آنها نیستند. یکی از کفاشان خوب در روستای ما است و کاملاً ارزان است. این آدرسش است. او چیزی روی یک تکه کاغذ نوشت و به هری داد.

چند روز بعد هری به کفاشی روستای دیک رفت، و کفاش برای او کفشی درست کرد.

هری یک هفته بعد برای دیدن کفشش دوباره به کفاشی رفت. در آن هنگام با عصبانیت به کفاش گفت: شما مرد نادانی هستید! من گفتم،: یکی از کفش ها را بزرگتر از دیگری درست کن، اما شما یکی را کوچک تر از دیگری درست کرده اید!

همین داستان به زبان انگلیسی

برداشت آزاد!

دیدگاه های شما() 

جمعه 26 تیر 1394

I can never find shoes for my feet

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، انگلیسی، 

One of Harry's feet was bigger than the other. 'I can never find boots and shoes for my feet,' he
said to his friend Dick.
'Why don't you go to a sho~maker?' Dick said. 'A good one can make you the right shoes.'
'I've never been to a shoemaker,' Harry said. 'Aren't they very expensive?'
'No,' Dick said, 'some of them aren't. There's a good one in our village, and he's quite cheap.
Here's his address.'He wrote something on a piece of paper and gave it to Harry.
Harry went to the shoemaker in Dick's village a few days later, and the shoemaker made him
some shoes.
Harry went to the shop again a week later and looked at the shoes. Then he said to the shoemaker
angrily, 'You're a silly man! I said, "Make one shoe bigger than the other," but you've made one
smaller than the other!'.

دیدگاه های شما() 

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :