تبلیغات
کوتاه داستان - مطالب ابر کلاغ

کوتاه داستان

داستانی برای زندگی هدفی برای فردا تفکری در آراستن اندیشه

شنبه 17 مرداد 1394

پدر-پسر-کلاغ

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!....

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی  نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم.

دیدگاه های شما() 

چهارشنبه 10 تیر 1394

خرگوش و کلاغ

نویسنده: 0 0   طبقه بندی: داستانک، 

خرگوش در حالی که نفس نفس زنان در پشت درخت پنهان شده بود کلاغی را دید که با متانت بر سر شاخه درخت نشسته است و به نظافت خویش مشغول است.خرگوش ار کلاغ پرسید:‎آیا من نیز میتوانم چون تو نشسته و کوشش نکنم؟‎
کلاغ پاسخ داد: چرا که نه‎؟ همه می توانند!
خرگوش بی حرکت نشست و احساس آرامش در وی رخنه کرد. ‎
روباهی از راه رسید و خرگوش لبخند به لب را قاپید و خورد.‎

.
نتیجه: اگر می خواهی کار نکنی و باقی بمانی حداقلش باید بالا بشینی.

دیدگاه های شما() 

نویسندگان

صفحات جانبی




در این وب
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :